Samstag, November 27, 2004

هلن، 27.11.2004


هلن (16:47:20): سلام بابک عزيز
هلن (16:47:36): من کلی کار ريخت سرم سر کار
هلن (16:47:52): بعدشم که ميخواستم بيام بخاطر بارون ترافيک وحشتناک بود
هلن (16:48:00): و تو ترافيک موندم
هلن (16:48:04): بهمين id
هلن (16:48:05): برات ميل زدم
هلن (16:48:14): bis bald und tschuess
خوب جریان مسافرتم به اونجا رسید که مهدی قرار شد ما رو برای گردش ببره بیرون و ما بعد از اینکه کارهای خاله ام تموم شد رفیتم و سوار ماشینش شدیم.
اونروز قرار شده بود خاله ام برای مادر شوهرش یه ست اتاق خواب نو بخره و بنابرین مهدی ما رو برای دیدن ست خواب (تخت و میز توالت و پاتختی) به مغازه های مبل و تخت فروشی برد. حدوده 3-4 ساعتی میگشتیم. با اینکه شهر خیلی بزرگ نبود اما مغازه های زیادی اونجا بود و تنوع کار ها هم زیاد بود. تقریبا بعد از چند ساعت بالاخره خاله ام یکی رو پسندید و خریدیم و قرار شد چند ساعت بعد بفرستن دم خونه. وقتی کار خرید تموم شد قرار شد بریم رصد خونه ی مراغه که از بزرگترین و معروفترین رصد خونه های تاریخی دنیاست. قبلشم 3 تا آب میوه خنک رانی با طعم هلو گرفتم با 3تا بیسکویت 1 چیپس 2 تا آبنبات چوبی و راه افتادیم به سمت قله... رصد خونه یه جایی بالای یه تپه خیلی بادگیره و سرد هم هس. ..وقتی میرم اونجا یاد رمان «تپه های بادگیر» میفتم، چون مدام باد میپیچه ...
کلی راه رفتیم..جای قشنگی بود. از بالای تپه، پائین باغهای انگور با اون درختها به رنگهای پائیزی خیلی خوشگل بودن ...اما خود محوطه رصد خونه تاسف بار بود... پر آشغال بدون هیچ رسیدگی...خیلی غصه خوردم. توی خود رصد خونه هم هیچ چیزی نبود. یه محوطه گرد خالی و بزرگ که با سنگها تقسیم بندی کرده بودن و فقط یه سنگ صخره مانند بزرگ کج اون وسط سمت راستش دیده میشد...که حتما از اونجا ستاره ها رو رصد میکردن...البته باید اغرار کرد آسمون مراغه بسیار پر ستارست، طوری که اصلا نمیتونین باور کنید که تو آسمون اینهمه ستاره باشه. من اون شبی که رسیدیم مراغه وقتی آسمونو دیدم وحشت کردم. چون اینقدر ستاره داشت که من فکر کردم آسمون دیگه هیچ جای سیاهی نداره...خیلی خیلی خوشگله. بیخود نیست که زمانهای قدیم واسه رصد کردن اینجا رو انتخاب کردن...این رصد خونه زمان حمله ی مغولها تنها جائی بوده که سالم مونده. چون حتی مغول هم از رصد این همه ستاره لذت میبرد...البته من خیلی اطلاعات قوی درموردش ندارم... بعد از حدود 30 دقیقه ای که اونجا بودیم برگشتیم و رفیتم سر خاک... قبرستونشون بامزه بود من خیل خیلی بچه بودم که رفته بودم سر قبر پدربزرگم...جای سر سبزی بود...اونجا هم پر درخت بود. منم گفتم وقتی مردم بیارین اینجا خاکم کنید... پیش پدربزرگم...:) این جو که آدمو میگیره دیگه ول کن نیست...اول رفیتم سر خاک ایران خانم عمه ی شوهر خالم... بعدش رفتیم سر قبر پدر بزرگم ...با اینکه دلم میخواست خیلی اونجا باشم اما نشد. و مهدی و خاله ام مدام میگفتن که زود باش... اصلا نتونستم زیاد باهاش حرف بزنم و از این بابت دلم خیلی سوخت... بعدش رفتیم ناهار خونه ی یه فامیل دیگه... قرار شد عصر مهدی بیاد دنبالمون. بعد ناهار هم خاله ام هی کرم میریخت که دیدی مهدی رو؟ گلوش پیش تو گیر کرده. خاک تو سرت یه خورده عشوه بیا ...بی عرضه! پسر به این گلی کمه...با خانواده، تحصیلکرده، مؤدب، عاقل. وضعشونم که خوبه. اگه بخوای با کله میاد جلو ...منم ها ها میخندیدم. گفتم بیچاره بیاد منو بگیره که بدبخت میشه. فقط باید تو خیابونا راه بیفته منو بگردونه... این پسری که من دیدم مامانی و خونه نشینه. عادت نداره. مریض میشه... خلاصه بخیر گذشت... وگرنه اونجا شوهر کرده برمیگشتم... ناهار هم قرمه سبزی داشتن. ..نمیدونم چرا من اینقدر واسه پسرای اونجا جالب بودم ...طفلکی دختر ندیدن که منو با اون تیپ پسرونه میپسندیدن... چون جائی هم که رفته بودیم ناهار، پسرش از من خوشش اومده بود. مامانش از خاله ام حال منو میپرسید... من تا تونستم پسره رو گذاشتم سر کار ...خیلی خندیدم و واسه اینکه نگی چه دختر پست فطرتیم نمینویسم چی کار کردم ...چون واقعا از انسانیت به دور بود......
خلاصه بعد ناهار خاله ام به مهدی زنگ زد و اونم 10 دقیقه ای اومد دنبالمون و مارو برد سمت سد و باغ های مراغه بگردیم. الحق که خیلی خیلی خوشگل بود... من عاشق اونجا شدم... جون میده آدم اونجا یه خونه ویلایی داشته باشه بیاد ییلاق... پدر این پول بسوزه ...پس من کی ثروتمند میشم آخه... آه.....
طرفهای ساعت 9 بود که مهدی مارو گذاشت دمه خونه مادر شوهر خاله ام.... فعلن تا اینجا!