هلن، 26.11.2004
هلن (15:24:36): سلام بابک عزيز...
هلن (15:24:42): حالت چطوره...؟
هلن (15:24:50): اميدوارم که حسابی خوب خوب باشی
هلن (15:25:33): من هنوز دماغم آويزونه...
هلن (15:25:36): :(
هلن (15:26:23): حالم خوبه اما اين زکام بينيم هنوز ادامه داره و کلافه ام کرده
هلن (15:27:47): ديروز خيلی روز busy برای من بود... حسابی کلافه شده بودم. اينقدر تو ترافيک بودم که ميخواستم خودکشی کنم
هلن (15:30:18): از صبح دنبال يه سری کتابهای دانشگاهم بودم،ابعد pc رو بردم بدم درست کنن.
هلن (15:30:27): البته فهميدم چيزيش نيست
هلن (15:30:36): و ايراد از کابل tel خونه است
هلن (15:30:53): که نميدونم چرا به اينترنت وصل نميشه
هلن (15:31:00): بگذريم!!
هلن (15:32:29): قرار بود با نفيسه هم يه قراربذاريم و همديگرو ببينيم که اون نتونست و من هم عصبانی شدم و tel رو روش قطع کردم... و چون موبايل ندارم، و از خيابون زنگ ميزدم... بيچاره نتونسته بود پيدام کنه. حتا در خونه مون هم اومده بود ولی من نبودم.
هلن (15:32:45): آخه وقتی من عصبانی بشم ديگه خدا رو هم بنده نيستم :D
هلن (15:33:23): ديگه بايد مدرسه ی خواهر کوچيکم هم ميرفتم
هلن (15:33:35): وضعيت تحصيليشو بپرسم...
هلن (15:33:56): البته قبلش کلی تو تعميرگاه علاف شدم
هلن (15:34:06): دزگير ماشين اتصالی داشت و اذيت ميکرد...
هلن (15:34:12): بعد سيمينو اوردم خونه
هلن (15:34:34): تو راه ناهار خريديم. جاتون خالی چلو کباب با دوغ
هلن (15:34:53): خيلی چسبيد... ليمو ترش و سماق هم داشت. کره هم روش.... وااااااای
هلن (15:35:03): =P~
هلن (15:35:34): خلاصه اومدم جنگی ناهار خوردم و بعد دوباره رفتم تعميرگاه که البته قبلش رفتم کافه نت...
هلن (15:35:41): و براتون آف گذاشتم
هلن (15:36:19): ديگه تو تميرگاه بودم تا اينکه رفتم دنبال مامانم از سر کار ورش داشتم. ميخواستن برن عروسی
هلن (15:36:27): <:-P
هلن (15:36:55): به من هم گفت بيا شايد اونجا فرجی شه، تو هم شوهر کنی بری از دستت راحت شم :
هلن (15:37:01): بيرحم !!!
هلن (15:37:06): منم از لجم نرفتم
هلن (15:37:14): :-S
هلن (15:37:27): و واقعاً شکلم همين شکلی شد
هلن (15:39:21): ديگه تا اينا حاضر شن و به قر و فرشون برسن
هلن (15:39:37): يه دو ساعتی طول کشيد. بعد هم
هلن (15:41:21): که بردم برسونمشون که مردم از بس تو ترافيک بودم. 2 ساعت رفت 2 ساعت برگشت 4 ساعت، واسه يه راهی که 1 ساعته. حالم داشت بد ميشد. با يه پژو هم دعوام شد، که من با قفل فرمون پياده شدم. پسره هم با 2 تا از دوستاش بود. آخه عوضی يهو از راست سبقت گرفت و پيچيد جلوم که واقعن خدا رحم کرد بهش نزدم...
هلن (15:42:14): من پياده شدم. ادای لاتارو درمیوردم. اون ها هم پياده شدن. پسره گفت: خوشگله بهت نمياد لات باشی. منم گفتم دهنتو ببند بچه سوسول تا من نبستم...
هلن (15:42:40): خلاصه کار بالا گرفت به فخش فخش کاری که پليس اومد. البته از اون دور تا چراغش رو ديديم
هلن (15:43:48): جفتمون فرار کرديم. بعد واسه هم خط و نشون کشيديم. که بعدن حالتو ميگيرم. اونا هم گفتن ميایم پنچرت ميکنیم. منم گفتم بچه ننه، تهديدای زمان قاجاری رو به من ميگی؟ من از پا آويزونتون ميکنم
هلن (15:44:56): که همين موقع يه xantia اومد و توش 2 تا پسر بودن که اونها هم طرف منو گرفتن. بعدن لو رفت که طرف از اون بچه لاتهای اساسيه و پژوئیا هم در رفتن B-)
هلن (15:45:24): اينه... منم خيلی شيک ازشون تشکر کردم و گازيدم رفتم ... :D
هلن (15:45:32): خلاصه شبی بود...
هلن (15:45:45): حالم داشت بهم ميخورد. از ترافيک اعصاب خراب شده بود
هلن (15:45:50): تا برسم 9 بود
هلن (15:46:18): اومدم خونه و يه خورده جلو tv بودم تا 12 که خوابيدم...
هلن (15:46:24): اطاقم شده بود جنگل
هلن (15:46:28): اينقدر شلوغ بود
هلن (15:46:43): که امروز فقط 5 ساعت داشتم تميز ميکردم هنوز تميز نشده
هلن (15:47:16): هی ميام خونه لباس ميپوشم هی در ميارم. همونجوری ميمونه... خيلی شلخته شدم... :-P البته بيحوصلگيه
هلن (15:47:28): امروز هم بعد تمیزکاری رفتم حموم
هلن (15:47:59): بعد ظهری بود رفتم پيش نفيسه خونه شون... ديدمش. يه خورده غيبت کرديم... آهنک گوش داديم و من برگشتم خونه
هلن (15:48:02): اومدم اينجا
هلن (15:48:14): دلم برای با نفيسه بودن خيلی تنگ شده
هلن (15:48:29): آخه ما هميشه هفته ای 4 روز بيرون بوديم
هلن (15:48:43): اما حالا که اون نيست و داره درس ميخونه من خيلی خيلی تنها شدم
هلن (15:48:48): مهناز هم که شوهر داره
هلن (15:49:01): اصلن واسه بيرون رفتن به ما وقت نميده
هلن (15:49:09): نه سينمايی نه کنسرتی نه پارکی
هلن (15:49:14): دارم دق ميکنم
هلن (15:49:25): از تنهائی ديگه حالم بهم ميخوره :(
هلن (15:49:31): :-&
هلن (15:49:45): منو باش که 2 تا دوست بيشتر ندارم
هلن (15:50:00): اما خب چی کار کنم ديگه هيچکسو دوست ندارم
هلن (15:50:38): هنوزم که نيستی
هلن (15:50:52): اينجا هوا هی سردو گرم ميشه
هلن (15:51:01): يهو سرده يهو گرم ميشه
هلن (15:51:11): ولی خوب هوا در کل هوای خوبيه
هلن (15:52:08): من دوست دارم
هلن (15:53:32): ديگه... آهان
هلن (15:53:36): جريان برق مفصله...
هلن (15:54:55): جريان اينه که...
هلن (15:55:30): يه جايی نزديکای خونه ی ما زير زمين لوله ی آب ترکيده و رفته تو اين کابلهای برق
هلن (15:55:35): و اتصالی و بمب
هلن (15:55:50): و چون هر قسمت هفت حوض يه سری کابل بندی داره
هلن (15:56:10): يه سمت هفت حوض يعنی دقيقن شمال شرق ميدون برقا رفت
هلن (15:56:31): و تا ساعت 12 شب بی برق بوديم و کلی هم خوش گذرونديم
هلن (15:58:07): با خواهرم هی آهنگ ميخونديم بلند بلند و اين نور چراغ قوه رو مثل dancing ميچرخونديم و يه رقص نور شده بود و من اين کارو ميکردم اونها هم ميرقصيدن... کلی مسخره ميکرديم
هلن (15:58:54): بعد هم به مناسبت همين اديسون سر شام من گفتم يک دقيقه سکوت ميکنيم
هلن (15:59:28): که خواهرم شروع کرد به خوندن فاتحه، که من گفتم الحق که ترکی! خوبه ميگم سکوت کن
هلن (15:59:34): و کلی هم سر اون خنديديم
هلن (16:00:12): خيلی خوش گذشت. راستی عکسای تبريز و مراغه رو چاپ کردم. 32 عکس تکی گرفتم :D
هلن (16:00:24): اينقدر حال کردم. همه اش ژستای جوااااااادی...
هلن (16:00:29): اينقدر خنده داره...
هلن (16:01:34): حالا برات يکی 2 تا ميفرستم بخندی...
هلن (16:02:24): نخير... مثل اينکه نميخوای بياين...
هلن (16:36:35): خوب من ديگه برم...
هلن (16:36:39): شما که نيومدی...
هلن (16:36:54): من هم برم دنبال کارای ديگه ام. فعلن bye
هلن (16:37:05): bis bald und tschüss

<< Home